مجالی گر بیفتد دستمان در،گاه تنهایی
در آغوش تو خواهم خفت، اگر آغوش بگشایی
جهانی جزوهِ غم داد به دست آرزو هایم
تو استادم شو ،درس شادمانی ده بشیدایی
گلوی شعرهایم را به حس تازه ای تر کن
به حس تازه ای غیر از فراق و ناشکیبایی
من از مِهر تو مرتاضم ،بجز باتو نمی سازم
نه در بند تنی بودم ،نه پابند تمنایی
خیال زلف شبگونت ،شرر انداخت بر روزم
سحر هم سوختم از تب به بیماری رویایی
دل از غم قیرگون است و شراب نغمه ای خواهم
گذارم بر لب حسرت به قصد باده پیمایی
بنازم گردش چشمت چه گَردی میکند بر پا
نسیمم میشود طوفان چو مژگانت به هم سایی
چو یوکابد مرا باری ست که باید بسپرم بر نیل
برونم زخمی فرعون ،درونم لطف موسایی
من از روزی که دانستم عصای دست نااهلم
کشیدم سینه ی خود را به آغوش چلیپایی
جگر بند کبابم را غذای گرگ ها کردند
ببخش گر آتش آهم کشیده قد به رسوایی
نه دردم میشود درمان ،نه درمان میشود دردم
مگر که گوشه ای از دل به این دلداده بخشایی.
الهام امریاس
علی قهرمانی | شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲
11:13
عاقبت فاصله افتاد میان من و تو
اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو
موعد دلخوری از عمر هدر رفته رسید
صف کشیدند دقایق به زیان من و تو
قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم
قهوه شد تلخ تر از تلخی جان من و تو
دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت
تا فراموش شود نام و نشان من و تو
فکر ما بود بسازیم جهانی با هم
گر چه پاشید و فرو ریخت جهان من و تو...
آرزو نوری
ادامه نوشته
علی قهرمانی | یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰
18:29
شیرین سخن ِ شهد لب ِ دوره ی قاجار
در سینه ی تو باز شده عشق تلنبار
برخیز و بیا شور به پا کن که دوباره
از سمت تو جاری شده خوشبختی بسیار
دائم به هوای تو دلم در تب و تاب است
بیش از طلبم لطف کن و بنده بیازار
باید همه ی شهر بدانند که این عشق
غیر از دل من در طلبش نیست خریدار
هر لحظه که بیم غم هجران به سرت زد
یک لحظه ی دیدار مرا زود به یاد آر
از آفت افتاده به جان گل و بلبل
یا رب گل زیبای مرا دور نگه دار
#سجاد_صادقی

ادامه نوشته
علی قهرمانی | شنبه نهم آذر ۱۳۹۸
1:45
رد دارد به کسی غیر خودم رو بزنی
جلوی من بنشینی و دم از او بزنی
پیش من مندرس و کهنه بگردی اما
پیش او عطر گرانقیمت خوشبو بزنی
از چپ و راست به من پیله کنی اما باز
وقت پروانگی ات خدعه و نارو بزنی
مثل یک توده ای از گرد و غبار بسیار
از دلت عشق مرا یک تنه جارو بزنی
یا که در ساحل امن دل یک بیگانه
بعد طوفان شدن زندگی پهلو بزنی
#سجاد_صادقی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۶
3:24
عطر سیببُرده عِطر سیبِ یکدیگر چنان از هوشمانمی تراود قطره قطره مستی از آغوشمانآن چنان از شربتِ لب های هم نوشیده ایمکر شده گوش فلک از بانگِ نوشانوشمانچون دومارِ - پیچ خورده زیر باران - خفته ایمآبشار گیسوانت ، ریخته بر دوشمانتا نبیند رویمان ، چشمان شور آفتابجامه ای از جنس عُریانی شده تن پوشمانپادشاهِ "بابِل " و " عیلامِ " تن های همیمعشق و لذّت ، میوه هایِ باغ هایِ شوش ماندر شبِ وصلِ "عطش آقا " و " بانویِ نیاز "آفتاب و ماه می آیند دوشادوشمانتا که در بازارِ طعنه هیچ حرفی نشنویمبی خیالی ، پنبه را کرده فرو در گوشمانعلی محمد محمدی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲
13:22
روزی هزار مرتبه بازنده میشوم
از بازی ظریف تو شرمنده میشوم
اینبار فرق میکند اما به شوق برد
آماده جدال درآینده میشوم
موعود می رسد تو سفیدی ومن سیاه
بر شاه بی شکست تو تازنده میشوم
یک لحظه میخروشم و زورم نمی رسد
با این خیال خام که کوبنده میشوم
باران کیش های تو آغاز می شود
چون مرغ پرشکسته ی سرکنده میشوم
یکجا تمام قدرتم از دست می رود
تا کیش آن وزیر برازنده میشوم
می تازد اسب سرکش عشقت به هر طرف
وقتی که محو آن رخ تابنده میشوم
بی هیچ قلعه های مرا فتح می کنی
در خانه ی سیاه پناهنده میشوم
حالا میان صفحه ی تاریک زندگی
از مهره های سوخته آکنده میشوم
من مات می شوم به همین سادگی وباز
روزی هزار مرتبه بازنده میشوم
صادق حسینی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | یکشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۲
3:31
با من کنون ز وسعت دریا سخن بگو
از رویش دوباره ی گل ها سخن بگو
کتمان مکن که سر به فلک میزند امید
از نخل پا گرفته ز خرما سخن بگو
باور مکن ز محبس تقدیر آمدی
از جلوه های عالم پیدا سخن بگو
دیگر مترس از خطر پنجه های موج
چون ساحلی به وسعت دریا سخن بگو
هستی شمیم عطر نفس های عشق بود
از عشق ، این سروده ی زیبا سخن بگو
دیگر مگو که تشنه ی آب است این کویر
در بارش سپیده ، ز صحرا سخن بگو
همزاد ، چشم خویش ز بیگانگی بشست
با او ، ز جلوه های ثریا سخن بگو.
حمید حمیدی زاده
ادامه نوشته
علی قهرمانی | چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲
19:46
زیبای من ،عروس ِ قشنگ ِ شمالها
ای انـتـهای خـوب ِ همه احتمالـها
تا از خطوط ِ ممتد ِ چشمان ِ من روی
پـر می شود تمام ِ شبم از سئوالها
حوای با مرام ِ منی مـی شناسمت
می چینم از خیالِ تو سیب ِ محالها
از سایه سار آیه ی ِ رحمت رسیده ای
از یک طلوع ِ ریخته در زیـر ِ شالها
رویای کهکشانی من در تو گم شده
ای دامن ِ تو کوچه ی آهو خصالها
بالای گونه های تو فانوس ِ بندری
پیراهنت قصیده ای از پـرتـقـالها
دلواپسم بـرای شما نـازنین ِ مـن
می تـرسم از نگاه ِ سیاه ِ شغالها
بانو زمین بـرای شما آفـریده شد
تا پر شود به شوق ِ تو تقویم ِ سالها
علي سعادتخواني
ادامه نوشته
علی قهرمانی | یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲
15:32
بال عشق …
آمدی ، گل در وجودم زاده شد
برگ برگِ خاطرم ، افتاده شد
کوچ کردی مدتی از بزم عشق
باز قلبت ، راهی این جاده شد
با تبسم ، بوسه ها بر لب زدی
نبض و گرمای تنت سجاده شد
پیش چشمم باز هم ، عاشق شدی
عشق در بطن دلت ، آماده شد
من به خلوتگاه چشمت ، ساکنم
این پیام از من به قلبت ، داده شد
بی تو پوچم ، ای نگاهت زندگی
روز و شب سمت نیازم ، باده شد
ذره ذره ، غرق گشتم در جنون
حالیا ، دیوانگی هم ، ساده شد
گشته زندانی وجودم در قفس
با تو اما ، بال عشق آزاده شد
آفتاب مشرق و مغرب کنون
هر دو با هم ، بر زمین قلاده شد
کورس عشقت تا نهایت می رود
راز دل از عشق تو ، بگشاده شد
افسانه واقعی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲
10:29
این راهِ درست است که در پیش گرفتند
تصمیم به آزادی هم کیش گرفتند
شُد روزنه ایی باز از این دخمه تاریک
تا عَزم , به جذبِ دگراندیش گرفتند
با قَهر نشُد باز , درِ بسته به تاریخ
کی حاصلی از آنهمه تفتیش گرفتند؟
آزادی اندیشه نگوئید محال است
سودا زده گانند که تشویش گرفتند
دنیا … نه فقط بازی نَرد است
صَدبار اگر باز دوتا شیش گرفتند …
در عاقبت از بُرد و ظَفر نیست خبر , نیست
از غیر نه … این بُرد , خود از خویش گرفتند
امروز همان لحظه ی موعود زمان است
غفلت زده گانند که آتیش گرفتند
مرتضی عباسی زاده
ادامه نوشته
علی قهرمانی | چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲
18:39
عشق قشنگ است ولی …
بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی
بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی
دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی
با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی
درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی
دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی
خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی
بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی
سجاد صادقی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲
9:37
گفتنی ها را گفتم حرف ناگفته نمانده است
بگذار جدا شویم که عشقی بین ما نمانده است
عشق،محبت،عاطفه، عشق دیگر چیست
انسانیت ، مرام ، مروت ، نمانده است
قلبم به زیر پای تو بودو می خندیدی
افسوس نمی خورم که قلبی نمانده است
قبل از گذشتن از من مرا خورد کردی
باشد برو که دیگر وجودی نمانده است
این چند صبا ء که با تو بودم صدافسوس
افسوسم از این بابت است که فرصت نمانده است
جانم به جان تو بسته بود نفسهایم
ای وای من که برایم جانی نمانده است
ازشوق دیدن تو آفتاب می شدم
آفتاب غروب کرد،شوقی نمانده است
کاش دستم به تو می رسید برای انتقام
چه کنم برایم دستی نمانده است
ای روزگار که همیشه ناسازگار بودی
دیگه کسی با تو سازگار نمانده است
کاش لحظه ای می نگریستی به اعمالت
بشتاب که برای جبران فرصت نمانده است
بخشیدن یا نبخشیدنم دیگر چه سود
بخشش زه قلب است و قلبی نمانده است
علی قهرمانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | شنبه هشتم تیر ۱۳۹۲
23:43
شعر اصلی کلاغ و روباه دوران دبستان
کلاغــــی به شاخــی شده جای گـــیر -------- به منـــــــــــقار بگرفته قــدری پنیر
یکـــی روبـــهی بــوی طــــعمـه شنــید--------به پیــــش آمـــــــد و مدح او برگزید
بگـــفتا ســـــــــلام ای کلاغ قــــــشنگ--------که آیی مرا در نظر شـــــوخ وشنگ
اگــــر راســـــــتی بـــــــــــود آوای ِتـــو--------به مانـــــند پـــــــــرهای زیبای تــو
در این جـــنگل انــدر ســـــــــــمندر بُدی--------براین مــــرغ ها جـمله سرور بُدی
ز تـــعریفِ روباه شـــــــد زاغ ،شــــــــاد--------ز شــــــــــادی نیاورد خود را به یاد
به آواز کـــــــردن دهــــــــان برگشــــود--------شــــــــکارش بیـــفتاد و روبه ربود
بگفـتا که ای زاغ ایـــن را بـــــــــــــــدان--------که هر کس بُود چرب و شیرین زبان
خـــورد نعمت از دولــتِ آن کــــــــــسی--------که گـــفتِ او گـــــــوشَ دارد بسی
چنان چـــــــون به چــــــربی نطق و بیان--------گــــــرفتم پنیر ِ تــــــــورا از دهان
اثر: ایرج میرزا
علی قهرمانی | جمعه نهم فروردین ۱۳۹۲
15:12
باورم نمی شود
رفتنت قشنگ بود اما باورم نمی شود
آن حرف های عاشقانه چرند بود باورم نمی شود
روز های خوب مرا گرفتی به چه قیمتی
تمام نگاهت گزند بود باورم نمی شود
لحظه لحظه عاشقت می شدم افسوس
غافل از آن دست که چنگ بود باورم نمی شود
علی قهرمانی
علی قهرمانی | جمعه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۱
16:12
روزهای تلخ
چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد
خاطرات گذشته از جلوی چشمانم می گذرد
درک می کنم اشتباه کرده ام زجر می کشم
مشکلی نیست این روز ها هم می گذرد
تنها از خود سوال می کنم چراااااااااا ؟ ؟ ؟
این سوال های بی پاسخ از ذهنم می گذرد
رفتی و به حال من بیچاره می خندی
اما بدان که این سرخوشی ها هم می گذرد
گویند کوه به کوه نرسد اما ادم چرا
مطمئن باش روزی وجودم از کنارت می گذرد
حال نمی دانم گریه کردنم بهر چیست
اشک می ریزم و از گونه هایم می گذرد
سخت درگیر فراموش کردن و از یاد بردنم
چقدر سخت این روز های تلخ می گذرد
علی قهرمانی
علی قهرمانی | سه شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۱
17:55
پدر
چقدر ناراحت و غمگینم
از نگاه خسته و ناتوان پدر
از دست های پینه زده
از ناله های شبانه دگر
بغض سنگین به اندازه دریا
سد می کند راه گلویم را
گریه می کنم به حال زار پدر
برای او که مریض است این شب ها
چقدر مادر پیر و شکسته شده
همپای پدر می کشد این دردها
زندگی خلاصه شده در این حرف
درد و رنج و سختی فردا
امید از زندگی رخت بسته
در خانه مرده این کبوتر خسته آه...
علی قهرمانی
علی قهرمانی | پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱
18:59
بهار گم شده
این روزا وقتی که آلبوم دلو وا می کنم
همه جا عکس قشنگ تو رو پیدا می کنم
حرفایی رو که برام دیکته می کردی یادته؟
حالا من جمله به جمله واست انشاء می کنم
ظهر یه روز تابستون تو قسم خوردی برام
که تو خوابم همیشه تو رو تماشا می کنم
تو داری با همه عشقت منو حاشا می کنی
من براتو خودمو رسوای دنیا می کنم
دیدی ویرونی دل سرت نمی شه؟ چی بگم
باز دارم این همه ظلم تو رو حاشا می کنم
اگه یاد حرفاو خاطره هامون بذاره
بهار گم شدمو دوباره پیدا می کنم
مهدی بهمنی
علی قهرمانی | یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱
19:28
رویای من...
فکر و ذهنم همه
درباره ی توست
من نمی دانم چرا
تو کجای دل من
جا داری ؟
شب و روزم شدی و
بی خبری
نه ...! این
چنین خواهد نماند
یک لحظه و یک
دفعه و یک باره
تو غرورم را
خواهی شکست
هرچند که احساس
دلم یک طرفه است
من این حس بد و
از دلم می خوانم
و من آگاهانه
این را می دانم
که تو هرگز مال
من خواهی نماند
پس چرا باز می
اندیشم من ؟
به تو و روز دگر
به تو و لحظه ی
دیدار دگر
به امید همه
شوقم که تویی
باز من روی تو
را خواهم دید
علی قهرمانی
علی قهرمانی | دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱
23:27
آه دل ...
آسمان دل من باز ابریست
چه کنم آه دلم بی جا نیست
گله مند است ازین کار خدا
قدرت درک خدا در من نیست
ناله و آه و فقان از این دل
قدر صبری ست که آن در من نیست
این همه رنج و مشقت های سخت
حکمت کار خدایم در چیست ؟؟؟
علی قهرمانی
علی قهرمانی | جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱
0:39
مرگ من!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید!
کسی دیگر نام مرا نخواهد دانست ،یا نخواهد نوشت!
مرگ من خواهد رسید یا نه!
مرگ مرا در سررسید خواهید دید یا در روزنامه!
مرگ من خواهد رسید.
سالها می گذرد و مرگ من نخواهد رسید.
این رسیدن را برای یکی خوش،وبرای همه بی معنی.
امسال هم مرگ من هم نرسید.
می روم در میان سررسیدها....
در میان برگها و سر رسیدهای دیگر....
امروز مردم مرا چنین در صفحه ها می بینند.
فردا ، آینده ، سال و زمان می بینند...
که سالها منتظره سر رسیدن مرگ بودن...
مرگ! آنها را در میان سر رسید دید.!
در میان نا باوری خویش ، درمیان سر رسیدها دید.....
حال بگذریم..............!
حال همه خوشحالند و برای یکی بی معنی...!
مرگ مرگ خود را در میان سر رسید ندید!!!!!
مرگ من روزی فرا خواهد رسید.......
علی قهرمانی
علی قهرمانی | شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۱
21:49
پیاله بدست...
پیاله به دست نبودم که مست شوم، بسیار
تیغ زه پشت خوره ام که مست مست شدم ، بسیار
تکیه بر دیوار زدم تا که بیاد آورم ایام روزگار، بسیار
تا که بیاد آورد ایام روزگار پیرگشتم زه هر غم خوردم ،بسیار
مدتی بعد که بیدار شدم از خواب، بسیار
زه هر غم خوردم، بسیار
تیغ به هردو پای زدم تا بماندبیاد، بسیار
یاد هر پای به تیغ نماند ،بسیار
رنج است که غم خورده به تیغ نماند ،بسیار
به هر تیغ به پای زدم مست شدم ،بسیار
به یاد اولین تیغ زه پشت خورم مست شدم ،بسیار
شیرین نیست که دگرمن دیوانه و مست شدم ،بسیار
ساده بگو این همه تیغ بهر چه بود
تو در ره شیرین بودی و تیغ بهر چه بود
علی قهرمانی
علی قهرمانی | سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱
5:33
با تو هم ای بالا بلند سر به زیر
هم شبیه نخلی هم مثل بید
بس که به دنبال تو راه افتاده ام
رد پایم حک شده در این مسیر
سالها و روزها و ماها صبر کردم
آمدی اما چه دیر
حال که بارش سیلابی ات
کم نخواد کرد داغ این کویر
هر چه دارم از دل و جان
مال تو
خاطراتت را فقط از من نگیر
بهروز ياسمي
ادامه نوشته
علی قهرمانی | شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱
0:21
اشک مژگان
هر شب اشک مژگانم را یاد می کند
یک به یک ایام رفته را یاد می کند
گذشته سوخته و عهد و پیمان گسسته
جفای آن جفای کار را یاد می کند
چون آن روزگار خویش ز کفم رفت
زردی روزگار خویش را یاد می کند
آن مست چشم چو رهایم گرد
مستی بی زوال چشم را یاد میکند
اشک پیش نا مردمان آبرو می ریزد
چو آن قد و قامت را یاد می کند
این نیز از بخت بی فرجام ماست
که چشم هرچه خواهد را یاد می کند
علی قهرمانی
علی قهرمانی | دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱
14:22
کس چو من نزد تازیانه برجان خود را
کس چو من آتش نزد جان و کاشانه خود را
مرد در تنهایی کمر خم نکند تکیه بر دیوار می کنند
کدام ناکس تواند خم کنند کمر مرد را
مرد چون دل کینه ندارد خنجر از نامرد می خورد
دنیا را ببین چگونه نشان می دهد مرد را
مرد به هنگام غم فریاد به کوه کند
رسم حفظ آبرو از دید نامرد تجمل درد را
علی قهرمانی
علی قهرمانی | یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱
10:54
باتو ام بالاتر از فریاد
من آهی از سر سینه ام که برخواستم .
صدایم رابشنو
وقتی که تو از سر سینه بر خواستی , آهی بودی
بعد تورا فریاد نامیدن
من سکوت را از دل شب خواهم شکست
من همان آهی هستم که از سر سینه برخواستم
گوش کن فریاد من
من, تو, همه و همه می توانیم سکوت را از دل شب
مهو کنیم
حال مرا هم فریاد می نامند.
وبعد آه دیگر بر می خیزد....
علی قهرمانی
علی قهرمانی | چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱
3:47
روزگاریست یارم نیست
جهنمی شدم کسی کنارم نیست
نهال بودم درحسرت درخت!
درخت می شوم شوق برگ بارم نیست
به این نتیجه رسیدم که سجده نکردنم
بجز مبارزه با آفریدگارم نیست...... علی قهرمانی
علی قهرمانی | شنبه یکم مهر ۱۳۹۱
22:3
خدا نکنه
دلی که نشسته کنار پنجره زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشم های تو
تو را دوباره در دل شکسته جار می زند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
کسی که شعر گفته یا کسی که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دوستش انار می زند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند مریم حیدرزاده
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱
15:34
بدينجا چون رسيد اشعار مخلص *** پريشان شد همه افكار مخلص
كه يارب بچه بازي چو چكارست *** كه بروي عارف وعايم دچار
است ؟ "ایرج میرزا"
ادامه نوشته
علی قهرمانی | دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱
4:43
موسیقی عجیبی ست مرگ.
بلند می شوی
و چنان آرام و نرم می رقصی
که دیگر هیچکس تو را نمی بیند
گروس عبدالملکیان
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:56
آنچه شنیدید زخود یا زغیر
وآنچه بکردند زشر و زخیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه بجا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بی حاصل است
نیما یوشیج
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:55
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میــان لاله و گـــل آشیـــانـــی داشتم
گــرد آن شمع طرب می سوختـم پروانه وار
پــای آن ســـرو روان اشـــک روانـــی داشتــم
آتشـم بر جــان ولی از شکــوه لب خاموش بود
عشــق را از اشــک حســرت ترجمــانی داشتــم
چــون سرشک از شــوق بــودم خاکــبوس در گــهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم
در خــزان با ســـرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمیــن با مــاه و پرویــن آسمــانی داشتــم
درد بــی عشقــي زجانــم بـرده طاقت ورنه من
داشــتــــــم آرام تــا آرام جــــانـــــی داشــــتـــــم
بلبــل طبعــم «رهی» باشـــد زتنهـــایی خمــــوش
نـغــمـــههــا بـــودی مــــرا تـــا هــم زبانـــی داشتــــم
رهی معیری
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:54
چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی
چنین که میگذری تلخ بر من، از سر قهر
گمان برم که غمانگیز ماه و سال منی
خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی ...
سیمین بهبهانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:53
ابر نخستین ترانه ی معجزه را
بر لبهامان حك كرد
زبانمان را فراموش كردیم
كفش و لباسمان كهنه ماند
و ما
با بوسه
درختان را
بهار كردیم.
ما در بدبختی ، سوء تفاهم بودیم
بادكنك ها
كه نفس های عشق مشتركمان
در آن حبس بود
به تیغك ها خورد و منفجر شد
قلبمان ایستاد
و ساعت های خفته ی زمین
به كار افتاد.
احمد رضا احمدی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:52
با وجود این روزگار بد سرشت
با وجود عصر و عهدی که به قتل نویسنده گی دست می زند
و به قتل نویسنده گان
و بر کبوتران ، گل ها و علف ها
آتش می کند
و چکامه های نغز را در گورستان سگ ها در خاک می کند
من می گویم: تنها اندیشه پیروز است...
و کلمه ی زیبا نخواهد مرد
به هر شمشیری که باشد
به هر زندانی
به هر دورانی
نزار قبانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:50
زهـــر سـو بسته هــــر جایی دری بود
حیــا را نـــه ســر و نــه پیکـری بـــود
فغــان از دست این پیکــر تراشان
که هر چه دیدم از بد بدتری بود
اگــر پیکـر تراش از روی مهرش
بیـــاراید زپیکــآر نور چهـــــرش
قسم گـویم که هر بی پا و بی سر
شود عـــاشق به رخسار حقیـــرش
نعمت الله ترکانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:48
من هم میميرم
اما در خيابانی شلوغ
دربرابر بیتفاوتی چشمهای تماشا
زير چرخهای بی رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصبانی
وقتی که از بيمارستان بر میگردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس ۶ در ۴ خواهند نوشت
ای آنکه رفتهای...
چه کسی سطلهای زباله را پر میکند؟
سلمان هراتی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:46
در خاموشی شب
بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید
خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن
در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد
از آن پس
مرغ روح در قفس تن زندانی است
ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر میدهد
گوته
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:45
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گـفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
گـفت چـــون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چــو ما را روزهـــا بل سالهـــا برگ و نواست
گفتــش ای مسکین غلط اینک از اینجا کـــردهای
آن همــه برگ و نـــوا دانی کــــه آنـــجا از کجاست
در و مــــروارید طـــوقش اشـــک اطفـــــال منســـت
لعـــل و یاقـــوت ستامـــش خـــون ایتـــام شماست...
انوری
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:44
پیکرتراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را
تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربود ه ام
اما تو چون بُتی که بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت کنده ای
هشدار! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام!
نادر نادرپور
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:43
آغاز ابرها
در ساعت یک است به وقت نجف
کمی پس از دو
باران گرفت در کنار بقیع
درست ساعت سه طوفان شد
در کربلا
حالا به ساعت من
فقط کمی به لحظه موعود مانده است.
علیرضا قزوه
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:42
طاعت عشق ثوابی ست، که مقبول خداست
سر بی عشق، به تن بار گناهی ست عجیب
صفای اصفهانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:41
چون برآرم ز دل سوخته آوا من
زار نالم که دریغا ، که دریغا من
خود ندانم که مرا وایه بود یا نی
کس نپرسید که دارم چه تمنا من
گاه ز آوارگی و درد همی گردم
گردبادی یله در دامن صحرا من
گه فرو می برم از اندُه و نومیدی
سر به زیر پر اندیشه چو عنقا من
یا به کردار یکی نالهّ سرگردان
می سپارم ره این گمشده بیدا من
باز واپس نگرم خسته و فرسوده
سایه ای بینم ، همراه شده با من
تا ز جان من فرسوده چه می خواهد
این به خون برده ، بدین خیرگی ام دامن!؟
زی کجا پویی و آهنگِ که را داری
ها من -ای سایهّ سرگشتهّ من- ها من!؟
کیستم ؟ خسته نگاهی همه نومیدی
باز نایافته اسرار جهان را من
بر لبی پرسشی آسیمه سرم، و آن گاه
بازنشنیده بجز پاسخ بی جا من
باز با شهپر اندیشه برافرازم
بال بر کنگرهّ گنبد مینا من
باز با کشّی و تابندگی آویزم
همچو ناهید به دامان ثریا من
مه برآورده سپهرانه یکی خرگه
شب فرو هِشته پَرندینه یکی دامن
همه آسوده ز طوفان بلا ، و آن گاه
چنگ در دامن طوفان زده تنها من
هر نفس همچو یکی نای برون آرم
از دل خستهّ سودا زده آوا من
مهرداد اوستا
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:40
تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است
محراب دل و قبلهٔ احرار کج است
ما جانب قبلهٔ دگر رو نکنیم
آن قبله مراست گر چه بسیار کج است فروغی بسطامی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:39
شاد کن جان من، که غمگین است
رحم کن بر دلم، که مسکین است
روز اول که دیدمش گفتم:
آنکه روزم سیه کند این است
روی بنمای، تا نظاره کنم
کارزوی من از جهان این است
دل بیچاره را به وصل دمی
شادمان کن، که بیتو غمگین است
بیرخت دین من همه کفر است
با رخت کفر من همه دین است
گه گهی یاد کن به دشنامم
سخن تلخ از تو شیرین است
دل به تو دادم و ندانستم
که تو را کبر و ناز چندین است
بنوازی و پس بیزاری آخر،
ای دوست این چه آیین است؟
کینه بگذار و دلنوازی کن
که عراقی نه در خور کین است
فخرالدین عراقی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:38
من نوای فلوتش را میشنوم
خود را سرکوب کردن نمیدانم.
گرچه بهار نیست گل میشکفد
و زنبور دعوتش را میپذیرد.
آسمان میغرد و برق میزند
و امواج در قلبم غلیان میکنند.
باران میزند
و قلبم آفریدگار را میطلبد.
قلب من به مرزی رسیده است که از آن
ترنم جهان بر میخیزدو فرو مینشیتد:
آنجا که بیرقهایی پنهان در آسمان به اهتزاز آمده اند
کبیر میگوید:
“قلب من میمیرد
اگرچه همیشه زنده است”
کبیر
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:36
عیش امروز علاج غم فردا نکند
مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح
صائب تبریزی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:34
از ذره سرگشته قرار تو کجاست
وی مشت غبار اعتبار تو کجاست
درآمدن و بودن و رفتن مهجور
ای عاجز مضطر اختیار توکجاست
رضیالدین آرتیمانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:33
زندگانی گر مرا عمری هرسان كرد و رفت
مشكل ما را بمردن خوب آسان كرد و رفت
جغد غم هم در دل ناشاد ما ساكن نشد
آمد و اين بوم را يكباره ويران كرد و رفت
جانشين جم نشد اهريمن از جادوگری
چند روزی تكيه بر تخت سليمان كرد و رفت
پيش مردم آشكارا چون مرا ديوانه ساخت
روی خود را آن پری از ديده پنهان كرد و رفت
وانكرد از كار دل چون عقده باد مشكبوی
گردشی در چين آن زلف پريشان كرد و رفت
پيش از اينها در مسلمانی خدائی داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمان كرد و رفت
با رميدنهای وحشی آمد آن رعنا غزال
فرخی را با غزل سازی غزلخوان كرد و رفت
فرخی یزدی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:33
وقتی قندیل های یخ از دیوار می آویزد ،
و " دیک " شبان با های دهانش سر انگشت هایش را گرم می کند
و "تام " کنده های هیزم را به تالار می کشد
وقتی سطل شیر ، یخ زده به خانه می رسد ،
وقتی خون در رگ ها منجمد می شود و جاده ها را گل می پوشاند ،
جغد با چشمان خیره ،آواز شبا نه اش را می خواند
" هو ،هو !
آوای خوشی است
وقتی " جو آن " چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند
وقتی باد با تمام توان می وزد و می غرد
و سرفه ها کشیش را از سخن گفتن باز می دارد
وقتی پرندگان در برف روی تخم هایشان می خوابند ،
و نوک بینی " مریان " سرخ و ملتهب به نظر می آید
وقتی سیب های کباب شده در کاسه صدا می کنند
جغد با چشمان خیره ، آواز شبانه اش را می خواند
هو ، هو !"
آوای خوشی است
وقتی جو آن چرب و چیلی کفکیر را در دیگ می چرخاند
ویلیام شکسپیر
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:32
پيش از آنكه به تنهايي خود پناه برم
از ديگران شكوه آغاز ميكنم
فرياد مي كشم كه:
" تركم گفته اند !!! "
چرا از خود نميپرسم
كسي را دارم
كه احساسم را
انديشه و رويايم را
زندگي ام را
با او قسمت كنم ؟؟؟
آغاز جداسري
شايد
از ديگران
نبود.
مارگوت بیگل
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:30
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد
آبیست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان! به نیکی خواهم دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
سیف فرغانی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:29
با مسافری از سرزمینی باستانی دیدار کردم که گفت:
دو پای عظیم و بیتنهی سنگی در بیابان است...
نزدیکشان روی ریگزار، نیمفرورفته
رخسارهی مبهوتیست که اخم و
لبِ چروکیده و مضحکهی دستورِ خشکش
میگوید که پیکرتراشش درست دلبستگیهایی را
تعبیر میکند که هنوز باقیست، مُهرشده بر این چیزهای بیجان
دستی که ریشخندشان میکند و قلبی که تغذیه میشود
و بر پاپیکره این کلمات پیداست:
«نامم اوزیماندیاس است، شاهِ شاهان
به کارهایم بنگرید، عظیم و مایهی نومیدی!»
چیزی کنارِ آن بقایا نیست
گرداگردِ زوالِ آن ویرانهی غولآسا، بیکران و عریان
ریگهای تنها و هموار تا دوردست ادامه دارد
پرسی بیش شلی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:28
ای مرگ! برگیر و با خود ببر
آنچه را که میتوانی از آنِ خود بشماری!
آنچه از آن تست همان تصویری است که بر این خاک نقش شده.
همین و بس!
لانگ فلو
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:26
ذکر حق ای یار من بسیار کن
تا توانی کار خوش در کار کن
پاک باش و بی وضو یک دم مباش
جز که با پاکان دمی همدم مباش
دور باش از مجلس نقش خیال
صحبتی می دار با اهل کمال
یک سر موئی خلاف دین مکن
ور کند شخصی تو اش تحسین مکن
رهروان راه حق را دوست دار
رهروی می جو و راهی می سپار
گر بیابی جامی از زر یا سفال
نوش کن از هر دو جام آب زلال...
شاه نعمت الله ولی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:25
فروزان کن ز رخ کاشانه ای چند
بسوزان-شمعِ من!-پروانه ای چند
فغانم گوش کن امشب،که فردا
زمن خواهی شنید افسانه ای چند
خماری نیست خونِ عاشقان را
سرت گَردم،بکَش پیمانه ای چند
به هر دفتر زکِلکِ آتش آلود
زما ماندست آتشخانه ای چند
حزین!از فوت فرصت با صد افسوس
کشیدم آه بی تابانه ای چند
حزین لاهیجی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:23
بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
بيگانه نيستی که بگويم بيا بيا
در زندگی نيامدی روزی به پرسشم
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
يک مو زيان به شوکت حسنت نمی رسد
مُردم کنون به فاتحه ام بهر خدا بيا
گر از پدر اجازه نداری به جای من
پيشش بهانه کن ز ره سينما بيا
در جای غير چند روی سوختم مرو
امشب بسوی عشقری بينوا بـيا
صوفی عشقری
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:22
به من بیاموز
چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد
تا من به تو بازگردم
مادر!
به من بیاموز
چگونه خاکستر، دوباره اخگر می شود
و رودخانه، سرچشمه
و آذرخش ها، ابر
و چگونه برگ های پاییز دوباره به شاخه ها
باز می گردد
تا من به تو بازگردم مادر!
غاده السمان
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:20
تا روح بشر به چنگ زر، زندانی ست
شاگردی مرگ پیشهای انسانی است
جان از ته دل، طالب مرگ است... دریغ
در هیچ کجا برای مردن جا نیست؟ کارو
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:19
به آواي خروسان سحر خيز
سحر سر ميزند از خواب برخيز
به آب ديده دل را شستشو كن
پس آنگه جانب معشوق رو كن
مساجد خانه نور سرورند
تجلي گاه آيات حضورند
زجا برخيز هنگام حضور است...
آقاسی
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:16
اين گروه زاهد ظاهر ساز
دانم كه اين جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلك شيرينم
ديريست كاشيانه شيطانست
روزي رسد كه چشم تو با حسرت
لغزد بر اين ترانه درد آلود
جويي مرا درون سخنهايم
گويي به خود كه مادر من او بود فروغ فرخزاد
ادامه نوشته
علی قهرمانی | سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۱
9:14